خانه

دمی با حافظ

همراهانم همه خوابیده اند.شش ساعت رانندگی،سه ساعت راهپیمایی با اسب،بعد هم زدن چادر و گیراندن آتش و آماده کردنشان همه را خسته کرده است.

 

صدای خرخر درهمشان از چادر به گوش می رسد.هوا کمی سردتر شده است.کنده ای روی آتش می گذارم.شعله بیشتر می شود.پوستین را محکم تر دور خود می پیچم.نگاهی به ساعت،نیم ساعت از نیمه شب می گذرد.خلاشه ای شعله ور بر می دارم.سیگاری می گیرانم و ...که چه؟در این وقت شب،در این سرما می توانستم در رختخواب خودم،در اتاقی گرم و مطبوع خوابیده باشم.بی فکر اینکه مبادا توفان شود.توفان «شاهوار» بد چیزیست.ناگهان می گیرد،ناگهان می کشدو... ناگهان آرام می شود،سابقه اش را خوب دارم،من و این کوهستان دوستان قدیمی هستیم،همدیگر را خوب می شناسیم،برای هم احترام قائلیم،با هم شوخی نداریم و سربسر هم نمی گذاریم،حداقل من که این چنینم،«شاهوار» را نمی دانم،چرا!شاید هم می دانم،تا به حال که با همه ابهتش با من مهربان بوده است،مثل یک دوست...من اینجا چه می کنم؟در این وقت شب،در این شب پاییزی سرد،در این بام،در این ارتفاع چهار هزار متری چه می کنم؟«کُندوک»را از کنار آتش بر می دارم،یک چای برای خودم می ریزم،عجب چای مایه داری شده،دستی به قبضه تفنگم می کشم،گلنگدن می زنم.خزانه تفنگ را نگاه می کنم،سه تا فشنگ دارد.احتیاط شرط عقل است،«شاهوار»است و خرس و پلنگ و گرگ فراوان.

 

روباهی از نزدیک آتش می گذرد،پر هیب اش را می بینم،پوست مخملی صافی دارد،کمی می ایستد،همدیگر را نگاه می کنیم،شعله آتش در چشمانش برق زمرّد را دارد،هوا را بوئی می کشد،و می گریزد،بوی آدمیزاد،آدمیزاد دشمن؟من در اینجا چه می کنم؟نسیم سردی به صورتم می خورد همراه با برف یخ زده که لابد از صخره روبرو برداشته است،پوستین را به دور تنم محکم تر می کنم،خودم را کنار آتش به زمین می چسبانم،نرمی خاک را از ورای پوستین حس می کنم،«از خاک به خاک»؟من به اینجا شاید که پناه آورده ام،«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش»،اصل من از این جاست؟از این کوهستان با ابهت،از این طبیعت بکر و زیبا،از این درخت،از این سنگ و از این خاک،شاید...شاید فرار کرده ام از آهن،از سیمان،از شیشه،از دود،از ماشین،از میز،از تلفن،از تلکس و فکس و تلگراف و بوق و صدا و هر آنچه که من خود برای خود آفریده ام تا از خاک دورم کند،فراری به سوی خویشتن خویش فراری برای جستن «روزگار وصل خویش»...«هر کسی که دور ماند از اصل خویش».صدای زوزه ممتد گرگی از دوردستها به گوش می رسد،صدای گرگ دیگری جوابش می دهد،دستی به قبضه تفنگم می کشم،چای سرد شده است،دورش می ریزم و یکی دیگر.

شب «شاهوار» همچون الماس شفاف است،صدای سحرانگیز «شجریان» در شب نفوذ می کند،به دور قله یخ زده شاهوار می پیچد،به صخره مقابل می خورد و پژواکش هزاران تکه بر شب کوه می ریزد.«خرقه جایی گرو باده و دفتر جائی- در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»چک و سیفته و سررسید و حساب و کتاب و انباشت تمام ان چیزهایی که بی گمان «شکافتن سقف فلک را طلب می کند» و ریختن طرحی نو و «به دور انداختن خرقه و دفتر»...آمدنش را متوجه نشدم،کی آمده است و کی نشسته ،همچون شبحی آن سوی آتش،درست روبروی من،از زیر ابروان فرو هشته رندانه مرا می نگرد،از گوشه چشم،با عجیب ترین لبخند دوران بر لب،صدا در شب «شاهوار» می پیچد «دل که آئینه صافی است غباری دارد»،تو را چه می شود؟تو را چه می شود؟تو را چه شده بود،چه کرده بودند با تو «حافظ» که آئینه دلت را غبار گرفته؟مگر می شود دلی را با آن همه احساس غبار بگیرد؟تو را چه شده بود؟تو دیگر چرا «حافظ»؟همانگونه از آنسوی آتش نگاهم می کند،چه نگاه عجیبی و لبخند می زند،تن لرزه ای می زنم،نگاهم را از چشمان عجیبش می دزدم،نگاهش عجیب کاونده است،تا عمق وجودم را می کاود،دود چشمانم را اشک آلود می کند،دود؟تو را چه می شود؟تو هم آیا زمانی از جایی،از کسی،از کسانی گریخته بودی؟

تو هم آیا روزی تفنگ و فشنگ و شکار را بهانه ای برای «گریز» کرده بودی؟تو که رند همه عالم بودی «حافظ»،تو را هم آیا آزرده بودند که از خدای «صحبت روشن رائی را طلب می کردی»؟تو که می گفتی «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد»تو دیگر چرا؟همچنان نگاهم می کند،ابروان بلندش نگاهش را شانه می کند و راست همچون تیر به چشمانم می نشیند،نگاه نمناکم را می دزدم «دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور – شدم بسی به گدایی بر کرام و نشد».نگاهم می کند،از آنسوی آتش و لبانش می جنبد،چیزی را زمزمه می کند و صدایش تیز و برنده و زیبا و سحر انگیز در دل شب می پیچد تا دوردستها می رود،به برف های یخ زده قله «شاهوار» می خورد و پژواکش باز می گردد.«دل که آئینه صافی است غباری دارد – از خدا می طلبم صحبت رو شن رائی».نسیمی یخ زده صورتم را نوازش می کند،«او» رفته است،وجود عزیز اثیری اش را یک لحظه حس کرده ام «گنج حضور».کُنده ای روی آتش می گذارم،گرگ آشنا دوباره زوزه می کشد،تفنگم را در آغوش می کشم،پوستین کهنه را دور خود می پیچم،باید خوابید...

 

منبع : سايت طبيعت و توريسم ايران

«استاد محمد علی اینانلو»

 

 

 

 

پربیننده ترین عناوین